سرهنگ جلیل بزرگمهر

کتاب مصدق به بیان تصویر

سرهنگ جلیل بزرگمهر در ابتدای کتاب می نویسند :

در کار پایانی کتاب حاضر کهولت سن ادامه ی کار تنقیح و چاپ ممتنع نمی نمود. دخترم شیرین بزرگمهر که خود در تالیف دست دارد به کمکم آمد، صبورانه و صمیمانه مرا یاری داد و مددکارم شد. خدا خیرش دهد که بهترین دعای پدر است.

 

انگیزه سرهنگ جلیل بزرگمهر برای نوشتن این کتاب:

ابتدا قصد داشتم که از رنجهای سیاسی حیات مولایم تصویرهایی با زیرنویسهایی مختصر فراهم آورم تا جوانان و آنان که فرصت مطالعه همه کتابهای منتشر شده نویسنده و دیگران را ندارند با استفاده از این مجموعه عکسها شمه ای از تاریخ دکتر مصدّق را دریابند؛ و آنانی که قصد دنبال کردن تاریخ دوران او را دارند، سراغ کتابهای منتشر شده بروند و نوشته های من و دیگران را بخوانند و حتی فرزندانشان را به آگاهی از آن دوران تشویق کنند تا از هویت سیاسی مُلک خویش بیشتر بدانند. غرضم این بود که بث الشکوی مربوط به مظلوم بودن دکتر مصدّق را در خلوت نویسم تا احیانا پس از مرگم منتشر شود.

اما یاران مأنوسم که به دکتر مصدّق ارادت دارند، به رغم آگاهی از ضعف قلمم گفتند: تو مکلفی و این مطالب باید با زبان و قلم به رشته تحریر درآید. باید تو بگویی و بنویسی، این تو بوده ای که هفت ماه آزگار در سخت ترین روزها در زندانها با دکتر مصدق هم نفس بوده ای. تنها تو پس از قطع ارتباط در زندان باز در دوره تبعیدش به احمد آباد با وی مکاتبه کرده ای و متقابلاً سی و چهار کارت و نامه از او دریافت کرده ای. حتی آن سوابق دیوان کشود را که وکیلش نبودی تنها برای تو فرستاد که منتشر کنی، که با صداقت کامل کردی.

این یاران با عتاب به من می گفتند: تو که سعادت دیدار و گفتار با این وجود مقدس را داشته ای مدیونی که با دل و جان هر آنچه درباره او می دانی بنویسی. با توجه به اینکه خوانندگان آثارت در این باره کوچکترین ترک اولی از حیث امانت در گفتار و نوشتار تو ندیده اند و مخالفان دکتر مصدق هم اعتراف می کنند که خود نمایی و خود مطرح کردن و حبّ و بغض نشان دادن در نوشته هایت دیده نشده است و هر چه نوشته ای، رخدادهایی که به طرفانه به نگارش در آورده ای، پس این بار نیز باید بنویسی.

 به آن دوستان صاحبنظر پاسخ دادم : من مخالف و معاند نداشته ام و ندارم. پس از پایان محاکمات در دادگاههای نظامی و یک سال انتظار خدمتِ بازنشستگی، معلوم شد که محمد رضا شاه به دلیل حسادت و دشمنی با دکتر مصدق و آگاهی از نزدیکیم به او و دفاع و عدم مقابله با فحش «پدر سوخته باشی اگر حرف بزنی» مرا بازنشسته کرد و با حواله کردن «پدر سوخته» به من و موکلم این پایان را برایمان رقم زد.

مردانی بودند که آرزو داشتند به جای من وکیل دکتر مصدق می بودند تا به گمان خود ای بسا واقعا بهتر از من وظیفه وکالت او را به جای می آوردند. من هیچگاه ادعا نکرده ام که برای این وظیفه کمال مطلوب بوده ام. وکالت دکتر مصدق برایم رحمت الهی بوده است که بر ذره ای ناچیز تابیده و او را کامیاب کرده است (تعز من تشاء و تُذّل من تشاء...).

آنانی که مرا می شناسند می دانند که اوج و سقوط مقام خلق و خوی مرا تغییر نداده است: در بالای پله های ترقی از خود ممنون و با هارت و پورت نبوده ام و در پایین پله های ذّلت و خواری و گدایی(!) تملق را رسم زندگی قرار نداده ام. هیچ رنگی مرا رنگین نکرد . لباس کارگری را با شوق در تن کردم، رنده و ارّه کردن چوبها را روی ماشین نجارّی تمرین می کردم و خدمت ِ شغل آزاد را به راحتی و سربلندی در همه جا ترجیح می دادم. سالهای سال در وکالت کار ناحق در دست نگرفتم و از پی زد و بند نرفتم: نمی خواستم و هم بلد نبودم.

 از هر چه بگذریم، سخن دوست خوشتر است. از مولایم سخن بگویم:

دکتر مصدق در تعقیب هدفهای متعالی خود به حملات و دشنامهای بی پایان سرتیپ آزموده و بدگوییهایی که به دهان و زبان آلوده او می نهادند و خود او هم استعدادش را داشت و به آن تشویق می شد، در حدّ واغ واغ سگها هم اعتنا نمی کرد. او از طریق دفاع خود منحرف نمی شد و روسا و اعضای دادگاهها را بازیچه های بی مقدار می دانست و به حساب نمی آورد. دکترمصدق به دلاتها و خواسته های روسای دادگاهها با رهنمون های سرتیپ آزموده که «چنین نگو» توجهی نمی کرد. او: - در ردّ اتهامات و نسبتهای ناروا و نادرست سخن می گفت.

اتهامات مندرج در ادعا نامه و گفته های آزموده و پرسشهای روسای دادگاهها را هُوَ هُوَ پاسخ می داد.

ولی چگونه؟ دکتر مصدق در اظهارات خود اعم از دفاع یا پاسخگویی، با ذکر تاریخچه و موارد و ذکر نام دست اندرکاران هیچ گاه هتاکی نمی کرد و حتی پست ترین آنان را با عنوان آقا یا مرحوم(اگر مرده بودند) خطاب می کرد.

دکتر مصدق هیچ گاه به آن دسته از پرسشهای روسای دادگاه ها که پاسخ بلی یا خیر می طلبیدند، پاسخ نمی داد. او تا مقدمه وشان نزول و موجبات را نمی گفت از پای نمی نشست. حتی اگر روسای دادگاه هم کلام او را قطع می کردند، او باز ادامه می داد. او باید حرف خود را به کرسی می نشاند و در بیان دفاع تاخیر و اهمال نمی کرد. اگر در جلسه ای به بهانه تنفس کلام قطع می شد، در جلسات بعد در دنباله اظهارات جلسه پیش به دفاع می پرداخت و آن را ناتمام نمی گذاشت و می گفت و می گفت. از تهدید به سری شدن جلسات، سختگیریها و قطع دفاع باکی نداشت. او در این جلسات حقوق اساسی تدریس می کرد. حقوق اساسی ایران و حقوق اساسی برخی از کشورهای خارجی را. از تفکیک قوا که درس اساسی در اداره درست کشور است سخن می گفت.

 می خواستند مرا وارد معرکه کنند و رودر روی دکتر مصدق قرار دهند! من و چنین بی احترامی؟! منِ عاشق راه مصدق به جای او دفاع کنم؟

         ناصحم گفت به جز غم چه هنر داری عشق       

                                                                      برو ای خواجه جاهل، هنری بهتر از این؟

هنگامی که روسای دادگاه به عدالتخواهی تظاهر می کردند و برای خود بی نظری قانون و استقلال قضایی قايل می شدند، دکتر مصدق در استهزا و مسخره کردن گفتار آنان می گفت: خدا حفظتان کند که در اجرای قانون و عدالت هستید! حتی برای آنان کف هم می زد که از صد ناسزا بدتر بود. تک مضرابهایش در جای خود بجا و به موقع بود و داستانهای دگر داشت.

در این کتاب، سی و پنج جلسه محاکمه دادگاه بدوی نظامی و مقدمات آن را با عکسهایی با مناسبتها نشان داده ام و هر یک از این عکسها سخنها دارند و دردها تازه می کنند.